هميشه به اين فكر مي كنم:
اگر از طبقه اجتماعي ديگه اي بودم زندگيم چقدر فرق مي كرد؟؟؟
اگر مجبور نبودم براي شايستگي هاي خودم سند و مدركي بيارم چه احساسي پيدا مي كردم؟؟؟
اگر كسي خانواده ام رو نمي شناخت و من آسوده خاطر مي تونستم سرش داد بزنم به خاطر كج فهمي هاش چقدر مي تونستم راحت تر زندگي كنم؟؟؟
اگر ملاحظات اجتماعي نبود و اونطوري زندگي مي كردم كه مطلوب و دلخواهم بود.....
اگر كسي تهمت ميزد و من تو دهنش ميزدم.....
اگر .....
پشيمون نيستم و خوشحالم از زندگي اي كه دارم، و فكر مي كنم زماني مي رسه كه بقيه گردناشون متمايل به راست يا چپ ميشه و اظهار ندامت ميكنن....
خدا رو شكر
من به تو
به بابا
به مادر
به دو برادر
افتخار ميكنم
خدا رو شكر....................
من
Posted by تسنیم @ 17:20 |
دارم كتاب بادبادك باز خالد حسيني رو مي خونم
سر كار و پشت ميز
تو خونه و پاها جمع شده روي مبل
تو چرت شبانگاهي و ريزريزخوندن تو تخت خواب
با اين همه از 421 صفحه دقيقا100 صفحه باقي مونده!!!
پي نوشت:
1-بادبادك باز داستاني در پيچ و خم زندگي واقعي.....شايد بتونم علت مخالفت بعضيها با داستان خالد حسيني رو درك كنم اما مطمئنم چنين ماجراهايي در زندگي واقعي خو گرفته با ذات خيليهاست......من كه كارشناس نيستم!!! اينا فقط برداشت آزاد من هستند.
2-با اينهمه كار و .....و......و......خوندن يه كتاب فوري و سه سوته واقعا به من اميدواري ميده كه هنوز هم مي تونم لحظات تنهايي خوش خوشك واسه خود خودم داشته باشم.
3- پي نوشتم از خود مطلبم بيشتره!
Posted by تسنیم @ 6:58 |
امروز حسب روزمرگي يا بهتر بگم گاه اتفاقي(چي گفتم!) در مراسم عزاداري يك تازه در گذشته شركت كردم........وقتي به قيافه غمناك دختر نگاه مي كردم كه تازه 2 ماهي هست ازدواج كرده و به قولي تازه عروسه قلبم فشرده مي شد......گريه مي كرد آروم و بي صدا شايد داشت فكر مي كرد ........"ديگه پناهگاهي براي دلخوشي نه! نه! ديگه جايي براي دل آرومي ندارم".........گريه نكن ! من دلم ميشكنه عينه.........چرا؟....ببين من دلم نمي خواست كسي رو دوست داشته باشم.......كه ......كه.......كه......مجبور باشم اونو از دست بدم بدون اينكه از قبل آخرين نگاه و آخرين گرماي تنش رو حس كرده باشم.......ياد بابا افتادم......ياد مامان.....ياد.......سرم درد گرفت و احساس خفگي كردم......بيرون اومدم دلم تنگ شد به اندازه فاصله.....كيلومتر......مسافت......زنگ زدم ولي مامان گوشي رو برنداشت.....
خدايا
نخواه منو با از دست دادن عزيزانم
امتحان كني!
من فكر مي كنم كه مطمئنم اون لحظه به اندازه يك نفس و نه بيشتر دنيا رو خواهم ديد
مطمئنم!
لطفا!!!
اگر نشد!
اون يك نفس رو قبل اون لحظه قرار بده!
خواهش ميكنم
بخاطر
دل كوچيكم.
Posted by تسنیم @ 18:45 |
نمي دونم، نه! مي دونم ،
عاقلانه نيست
اين دور شب نشيني
...........................
فقط 1 ساعت فرصت براي استراحت كردن
و
بعد شروع يك روز كه ميدونم
از حالا خرابش كردم
Posted by تسنیم @ 5:36 |
هيچ وقت راز دلت رو به كسي نگو!
هيچ وقت درجه صميميت رو بالا نبر!
هيچ وقت در كنج خونه ات رو نيمه باز نذار!
هيچ وقت بدون درخواست محبتي رو بجا نيار!
هيچ وقت حرفي رو نزن كه از باز پس شنيدنش رنج ببري!
هيچ وقت اجازه بي ادبي به كسي، در جايي كه تو هم حضور داري نده!
اگر كه دوست داري پرده حرمت وجودتت با همه عزت نفست پا برجا بمونه.
Posted by تسنیم @ 2:53 |
سلام
هستم
يعني
وجود
خارجي
دارم
......
.........
..........
رگبار
بارون
منو
دعوت
به
آرامش و.....اعلام نياز به خواب شبانه ميكنه
پاشم برم تا صبح با چشمهاي پف كرده در جمع دوستان حاظر نشم....
باي.
Posted by تسنیم @ 1:28 |